|
روز عشق بر همه ی شما عاشقا مبارک
عید سعید غدیر بر همه مبارک اشکان جووووووووونم عیددددددددددددددددددت مبارک عیدی من یادت نره
علي نوري اسفندياري معروف به نيما يوشيج متولد 1276 در دهكده ي يوش ( نور و كجور مازندران) در خانداني نجيب و دهقاني زمين دار متولد شد. نيما كه نوه ي سردار امجد بود، پس از تحصيلات ابتدايي در مكتب نزد ملاي يوش به تحصيلات جديد پرداخت و سرانجام تصديق پايان تحصيلات متوسطه اش را از مدرسه فرانسوي " سن لويي" در 1296 گرفت و با آموختن زبان فرانسه با ادبيات جهاني آشنا شد و تحت تاثير چهار لايه ي مختلف فرهنگي به نو آوري و ابداع در شعر فارسي پرداخت . نيما براثرآشنايي با زبان فرانسه و برخورداري از گويش طبري و ويژگي هاي سبك سخن و انديشه اش، به گفتن و نوشتن اشعاري به سبك نو پرداخت. شكستن سنت وزن عروضي، پيش از نيما مسبوق به سابقه بود. در مثل، عارف قزويني، شعر" مارش خون" را در همان وزن " افسانه" ي نيما، البته سالها پيش از نيما ساخته بود. دهخدا، تقي رفعت، ذبيح بهروز، يحيي دولت آبادي، ميرزاده ي عشقي و فرخي يزدي نيز پيش از نيما به نوگرايي در شعر پرداخته بودند. نيما علاوه بر نوآوري در عرصه ي شعر، همزمان با صادق هدايت( يعني پس از دهخدا و جمال زاده) ، دست به قصه نويسي نيز زد و اولين اثر او با نام " مرقد آقا" در 1309 در تهران با درون مايه اي سنت ستيزانه . پيامي انقلابي به چاپ رسيد. از نيما چند داستان ديگر برجاي مانده است، از جمله : در طول راه، ديدار، توكايي در قفس، كندوهاي شكسته، فاخته چه گفت، غول و زنش و ارابه اش، نفتخواره. از جهت مقبوليت عامه ، بي گزاف نيما محبوبترين شاعر قرن اخير ايران است، به حدي كه هزاران ايراني ، فرندان خود را به نام " نبما" ناميده اند. نيما در سال در سال 1338 دار فاني را وداع گفت. يك روز عمو رجب، بزرگ انگاس بر شد به اميدي ز درخت گيلاس چون از سر شاخه روي ديوار رسيد همسايه ي خود عمو سليمان را ديد. در خنده شدند هر دو از اين ديدار بر سايه نشستند فراز ديوار اين گفت كه : من بهترم دادند در اين مبحث خود داد سخن بس بحث در كردند زهم آزردند دعوي بر قاضي ولايت بردند. قاضي به فراست نگهي كرد و شناخت پس از ره تمهيد بديشان پرداخت : پرسيد : نخست كيست كه بتواند يك دم دهني كانه ، خر خواند؟ هر دو به صدا درآمدند و عرعر - غافل كه چگونه كردشان قاضي خر- " صداقت بها" گفت بديشان قاضي، باشيد رفيق و هر دو از هم راضي. از مبحث اين مسابقه در گذريد شاهد هستم كه هردوتان مثل خريد 2مرداد 1308
"جبران خليل" اديب، نويسنده، شاعر و نقاش در سال 1883 ميلادي در روستاي "بشري" لبنان چشم به جهان گشود. دوران كودكي و نوجواني را در لبنان گذراند و به سال 1894 همراه خانواده اش به آمريكا مهاجرت كرد و در سال 1931 دار فاني را وداع گفت. درباره خليل جبران و انديشه اش فقط بايد به آثار به جا مانده او رجوع كرد.، زيرا اين آثار، بهترين وسيله براي شناخت وي و اعتقاداتش هستند." جبران" ، انساني متصوف رمانتيك بودكه نوشته هايش بيانگر عشق ، زيبايي، آزادي و رستگاري است. آثار و اشعار و نقاشي هاي بسياري از او به جا مانده است. اما كتاب " پيامبر" وي شهرت جهاني دارد و به بيشتر زبانهاي دنيا از جمله فارسي ترجمه شده است. اين كتاب و ديگر آثار او تجلي عميق ترين برانگيزش هاي قلب و ذهن انسان ميشوند. در آثار اين فيلسوف بزرگ شرق راز عشق، زيبايي، آزادي و رستگاري ارائه مي شود. تنها يك بار كرو لال شده ام و آن هم زماني بود كه كسي از من پرسيد: " تو" كيستي؟ ************************** شايد با كسي كه خنديده ايم فراموشش كنيم اما با كسي كه گريسته ايم هرگز... ********************************** هر انسان بزرگ ، دو قلب دارد يكي "خون" مي خورد ديگري "تحمل" مي كند. ************************* خانه ام به من ميگويد: ترك مكن مرا، زيرا گذشته ي تو در اينجاست ! و راه، به من مي گويد: بيا و مرا دنبال كن؛ زيرا من آينده توام! من به خانه ام و راه مي گويم: نه گذشته اي داشته ام و نه آينده اي" اگر اينجا بمانم رفتني در ماندن من وجود دارد و اگر بروم ماندني در رفتن من وجود دارد فقط عشق و مرگ همه چيز ا تغيير مي دهد. ******************************** وقتي كه دوزن اختلاط مي كنند آنان چيزي براي گفتن ندارند. اما وقتي زني حرف مي زند تمام زندگي را فاش مي كند. *************************
هر مردي عاشق دو زن است: نخستين، ساخت تصورات اوست و دومين، هنوز زاده نشده است. **************************** كسي كه به تو خدمت ميكند ارزشش بيش از طلاست. پس قلبت را به او بده يا به او خدمت كن. *********************** " تنفر" چيزي مرده است كدام يك از شما ميخواهيد، گور او بشويد. *********************************** اي زن...! آنگاه كه در محدوده ي خانه ات قدم برميداري آهنگ قدم هايت به مانند صداي رودخانه اي است كه از تپه اي سرازير مي شود. ******************************************* " رويا" چون زني است كه بايد حرف بزند خواب همچو "شوهري" است كه بايد به آرامي رنج ببرد. **************************************************** بگذار اين آخرين سخن من باشد كه: به عشق تو ايمان دارم.
اینارو خودم گفتم اگه بشه اسمشو شعر گذاشت خوشحال میشم نظر بدید در تاريكي كوچه ي شب مي رفتم كسي بدنبالم بود ترس بود يا مرگ نميدانم هركه بود با من بود هنوز هم در خانه ي ابديم با من است **************** ليلي منم ليلي منم ليلي بي پروا منم دلباخته و شيدا منم مجنون كجاست ؟ جان بر كفش تن در برش سر در رهش دا دم ولي مجنون كجاست ؟ رفتم به سوي منزلش نور دو چشم عاشقش گشتم خراب باده اش مستم ز لعل بوسه اش مجنون كجاست؟ قلبم ندائي مي دهد گوشم نوائي مي زند
متاسفانه از تاريخ ولادت و شرح زندگي عبيد اطلاعي در دست نيست. حمدا.. مستوفي كه هم شهري و هم عصر عبيد است در كتاب " تاريخ گزيده" مي نويسد كه عبيد از خاندان زاكانيان است و زاكانيان تيره اي از عرب بني خفافه بوده اند كه به قزوين مهاجرت كرده و در آن جا ساكن شده بودند. تاريخ وفات عبيد را بين سالهاي 768 تا772 هجري ثبت كرده اند كه با توجه به شواهد و قرائن تاريخي ميتوان حكم كرد كه وفات اوبه احتمال بسيار زياد در فاصله ي سالهاي 771 تا772 رخ داده است. شمار آثار عبيد را 14 كتا ب و رساله دانسته اند كه عبارتند از : كليات اشعار جدي عبيد، مثنوي عشاقنامه ، نوادرالامثال( به عربي)، اخلاق الاشراف، ريش نامه، صد پند، رساله ي تعريفات، رساله ي دلگشا، مكتوبات قلندران ، فالنامه ي بروج، فالنامه ي وحوش و طيور، قصيده ي موش و گربه، و مقالات. مطلبي از اخلاق الاشراف : بزرگي را از اكابر كه در ثروت ، قارون زمان خود بود اجل فرا رسيد.طفلان خودرا حاضر كرد.گفت : اي فرزندان ، روزگاري دراز در كسب مال زحمتهاي بسيار كشيده ام تا اين چند دينار را ذخيره كنم . هرگز از محافظت آن غافل مباشيد و به هيچ وجه دست به خرج بدان نزنيد...اگر كسي با شما سخن گويد كه پدرشمارا در خواب ديدم قليه حلوا ميخواهد، هرگز به مكرآن فريب نخوريد كه من آن گفته نباشم ومرده چيزي نخورد. رساله ي صد پند: - روز نيك به روز بد مدهيد. - بر خودپسندان سلام كنيد. - دست ارادت در دامن رندان پاكباز زنيد تا رستگار شويد. - خود را تا پرورت نباشد ، در چاه ميفكنيد تا سرو پاي مجروح نشود. - در راستي و وفاداري مبالغه مكنيد تا به قولنج و ديگر امراض مبتلا نشويد. رساله ي دلگشا - طفيلي را پرسيدند كه اشتها داري ؟ گفت : من بيچاره در جهان همين متاع را دارم. - زني را كه سر دو شوهر را خورده بود، - مردي در حالت جان دادن افتاد. وصيت كرد كه در شهر، كرباس پاره هاي كهنه ي پوسيده بطلبند و كفن او سازند
من از نهايت شب حرف ميزنم من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف ميزنم اگربه خانه من آمدي اي مهربان چراغ بیاور و يك دريچه كه ازآن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم... اين شعرو كه همه ميدونين ماله فروغه اینو براتون نوشتم تا مقدمه اي بشه براي شرحي از زندگي فروغ ( تااونجايي كه ميدونستم) و قسمتهايي از حرفاي اون در مورد خودش : فروغ فرخزاد در سال 1313 شمسي در خانواده اي ارتشي در تهران متولد شد. در سال 1329 در شانزده سالگي با يكي از بستگان مادرش به نام پرويز شاپور كه پانزده سال از او بزرگتر بود ازدواج كرد. ثمره اين ازدواج پسري به نام كامياربود كه پس از جدايي از همسرش از ديدارش محروم ماند. نخستين مجموعه شعر فروغ به نام اسير در سال 1339 منتشر گست . در سال 1337 به سينما روي آورد و در فيلم يك آتش شركت كرد. فروغ در بهمن ماه 1345 در سن سي و دو سالگي در يك تصادف اتوميبل در گذشت روحش شاد و در زير گزيده اي از سخنان فروغ : ... من از آن آدمهايي نيستم كه وقتي مي بينم سريك نفر به سنگ ميخورد و ميشكند، ديگر نتيجه بگيرم كه نبايد به طرف سنگ رفت. من تا سر خودم نشكند، معني سنگ را نميفهمم.... .... ميدانيد من آدم ساده اي هستم، بخصوص وقتي ميخواهم حرف بزنم ، نياز به اين مسئله را بيشتر حس مي كنم . ... عيب كار من در اين است هنوز همه آنچه را كه مي خواهم بگويم نميتوانم بگويم، من تنبل هستم. خيلي تنبل هستم. هميشه از جنبه هاي مثبت وجود خودم فرار مي كنم و خودم را مي سپارم به دست جنبه هاي منفيآن. ...من بيشتر به محتوا توجه دارم . من سي ساله هستم و سي سالگي براي زن سن كمال است. اما محتواي شعر من سي ساله نيست و جوانتر است. ...من هميشه به آخرين شعرم ، بيشتر از هر شعر ديگر اعتقاد پيدا مي كنم . دوره اين اعتقاد هم خيلي كوتاه است ، بعد زده ميشوم به نظرم همه چيز ساده لوحانه مي آيد... ...شاعر بودن يعني انسان بودن. بعضي ها را مي شناسم كه رفتار روزانه شان هيچ ربطي به شعرشان ندارد، وقتي شعر مي گويند شاعر هستند، بعد تمام مي شود و دو مرتبه مي شوند يك آدم حريص و بدبخت و ........ اميدوارم كه حوصله تون سر نرفته باشه و براتون جالب باشه واسه دوست داران فروغ كه فكر كنم جالبه بوده
دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه ی زر راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر راز این حلقه که در چهره ی او این همه تابش و رخشندگی است مرد حیران شد و گفت : حلقه ی خوشبختی است. حلقه ی زندگی است. همه گفتند: مبارک باشد دخترک گفت : دریغا که مرا باز هم در معنی آن شک باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد برآن حلقه ی زر دید در نقش فروزنده ی او روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته هدر زن پریشان شد و نالید که وای وای این حلقه که در چهره ی او باز هم تابش و رخشندگی است حلقه ی بردگی و بندگی است....
|
About
هفته چهارم بهمن 1387 هفته سوم بهمن 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته دوم مهر 1387 Links
آهنگ، عكس، اس ام اس و .... |